تبليغاتX
هستی من

سه شنبه ششم آذر 1386

برایان آدامز

 

Look into my eyes, you’ll see

What you mean to me

Search your heart; search your soul, and when you find me there

You’ll search no more

Don’t tell me it’s not worth trying for

Don’t tell me it’s not worth dying for

You know it’s true

Everything I do, I do it for you

Look into my heart, you’ll find, there’s nothing there to hide

Take me as I am, take my life

I would give it all, I would sacrifice

Don’t tell me it’s not worth fighting for

I can’t help it, there’s nothing I want more

You know it’s true

There’s no love like your love and no other could give more love

There’s no where, unless you are there

All the time, all the way

I would fight for you, I’d die for you

Walk the wire for you, I’d die for you

You know it’s true

Everything I do, I do it for you

 

نوشته شده توسط تاریکی در 17:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

 

Ahmad Shamloo [A. Bamdad] (b. 1925)
The Garden of Mirror

 

With a lamp in my hand,

and a lamp shining ahead,

I am on my way

to fight against darkness.

 

The cradles of weariness

have stopped swaying,

And in the depths a sun

lightens the burnt-out galaxies.

 

The riotous cries of lightning,

When the hailstones take form

in the restless wombs of clouds;

And the silent pain of the vine

When the baby grapes appear

at the top of long, winding branches:

 

My cry was all an escape from pain,

Because, in the most horrible nights,

I have been seeking the sun

with a hopeless prayer.

 

You have come from the suns,

from the dawns.

 

In a void where there was neither a God,

nor fire,

I have been seeking your glances

and your trust

with a hopeless prayer.

 

A vital current

Between two deaths

In the emptiness between two solitudes:

Your trust is something like this!

 

Your joy is ruthless and noble,

Your breaths in my empty hands

are songs and grass.

I rise !

A lamp in my hand, a lamp in my heart.

I polish my rusty soul.

I set a mirror opposite yours

To make your image infinite

 

from:modern persian poetry

نوشته شده توسط هستی در 20:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اسفند 1385


دریا باش دريا باش كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد، سنگ غرق شود نه آنكه تو متلاطم شوي...

        

نوشته شده توسط هستی در 12:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم بهمن 1385

عاشقانه

 

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلي شاد
 
  در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
 

نوشته شده توسط هستی در 19:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آذر 1385

سقف

 

تو فکر یک سقفم
 یک سقف بی روزن
 یک سقف پا برجا
 محکم تر از آهن
 سقفی که تن پوش هراس ما باشه
 تو سردی شبها لباس ما باشه
 سقفی اندازه ی قلب من و تو
 واسه لمس تپش دلواپسی
 برای شرم لطیف اینه ها
 واسه پیچیدن بوی اطلسی
 زیر این سقف با تو از گل
 از شب و ستاره می گم
 از تو و از خواستن تو
 میگم و دوباره می گم
زندگیمو زیر این سقف
 با تو اندازه می گیرم
 گم می شم تو معنی تو
 معنی تازه می گیرم
 سقفمون ، افسوس و افسوس
 تن ابر آسمونه
 یه افق ، یه بی نهایت
 کمترین فاصلمونه
تو فکر یه سقفم
 یک سقف رؤیایی
 سقفی برای ما
 حتی مقوایی
 تو فکر یک سقفم
 یک سقف بی روزن
 سقفی برای عشق
برای تو با من
 زیر این سقف اگه باشه
 می پیچه عطر تن تو
 لختی پنجره هاشو
 می پوشونه پیرهن تو
 زیر این سقف
 خوبه عطر خود فراموشی بپاشیم
 آخر قصه بخوابیم ، اول ترانه پاشیم
تو فکر یک سقف

 

 

نوشته شده توسط هستی در 16:9 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

باغ ایینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم

نوشته شده توسط هستی در 18:17 |  لینک ثابت   •