سه شنبه ششم آذر 1386
برایان آدامز
Look into my eyes, you’ll see
What you mean to me
Search your heart; search your soul, and when you find me there
You’ll search no more
Don’t tell me it’s not worth trying for
Don’t tell me it’s not worth dying for
You know it’s true
Everything I do, I do it for you
Look into my heart, you’ll find, there’s nothing there to hide
Take me as I am, take my life
I would give it all, I would sacrifice
Don’t tell me it’s not worth fighting for
I can’t help it, there’s nothing I want more
You know it’s true
There’s no love like your love and no other could give more love
There’s no where, unless you are there
All the time, all the way
I would fight for you, I’d die for you
Walk the wire for you, I’d die for you
You know it’s true
Everything I do, I do it for you
جمعه سی و یکم فروردین 1386
به تماشا سوگند،
و به آغاز كلام،
و به پرواز كبوتر از زهن،
واژه اي در قفس است!
***
من اناری را میکنم دانه
به دل میگویم :
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود !
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
در بیشه زار یادها..
شب بود و ابر تيره و هنگامه باد
ناگاه برگِ زردِ ماه ، از شاخه افتاد!
من ماندم و تاريكي و امواجِ اوهام
در جنگل ياد !
آسيمه سر ، در بيشه زاران مي دويدم.
فريادها برمي كشيدم .
درد عجيبي چنگ زن در تار و پودم .
من ماه خود را ،
گم كرده بودم !
از پيش من صفهاي انبوه درختان مي گذشتند
..._« بي ماه من، اينها چه زشتند !.. »
_ آيا شما ، آن ماه زيبا را نديديد ؟
_ آيا شما ، او را نچيديد ؟...
ناگاه ديدم فوج اشباح
دست كسي را مي كشند از دور ، با زور ،
پيش من آوردند و گفتند :
اهريمن است اين !:
خودكامه باد !
ديوانه مستي كه نفرينها بر او باد !
ماه شما را
اين سنگدل از شاخه چيدست !
او را همه شب تا سحر در بر كشيده ست !
آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيده ست .
***
من دستهايم را بسوي آن سيه چنگال بردم
شايد گلويش را فشردم !
چيزي دگر يادم نمي آيد از اين بيش
از خشم، با افسوس ، كم كم رفتم از خويش !
در بيشه زار يادها ، تنهاي تنها
افتاده بودم ، باد در دست !
در آسمان صبحدم ، ماه ،
مي رفت ســـر مســـت !
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
...
هنگامي كه خاطره ات را مي بوسم ،
در مي يابم كه ديريست مرده ام !
چرا كه لبان خود را از پريشاني خاطر تو ...
سردتر مي يابم !
_ از پريشاني خاطر تو ...
اي يار ...
اي شاخه جدا مانده من !
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
انسان من !
اينطرف ، در افق خونين شكسته ،
انسان من ايستاده است !
او را مي بينم ... مي شناسم !
روح نيمه اش در انتظار نيم ديگر خود درد ميكشد !
« مرا نجات بده .. اي كليد بزرگ نقره !
مرا نجات بده ! »
و در آنطرف ، در افق مهتابي ستاره باران ،
رو در رو ،
زن مهتابي من ... ؛
« مرا به پيش خود ببر !
سردار بزرگ روياهاي سپيد من !
مرا به پيش خود ببر! »
و ميان اين هر دو افق ، من ايستاده ام !
###
زن افق ستاره باران مهتابي به زانو در آمد !
كمر پر دردش بر دستهاي من لغزيد ..
موهايش بر گلوگاهش ريخت و روي سينه اش جاري شد !
سايه لب زيرينش بر چانه اش دويد..
و سرش به دامن انسان من غلتيد ،
تا دو نيمه روحشان جذب هم گردد ...
###
تا نميدانستم كه پاره ديگر اين روح كجاست ،
رويايي خالي بودم ،
و اكنون كه ميان اين دو افق بازيافته ،
سنگفرش ظلم خفته است ،
مي بينم كه ديگر نيستم ،
ديگر هيچ نيستم ،
حتي سايه اي كه از پس جاندار به خاك افتد !
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
بادبادک..!
تا افق پله به پله
شب به نرمي گام برداشت ،
در كنار پله ها
فانوس روشن بود ،
بادبادكهاي بازيگوش
دم تكان دادند
بادبادك رفت بالا...
قرقره از غصه لاغر شد!
...
بادبادك جان ،
چه مي بيني از آن بالا ..؟
در ميان جاده ها آيا غباري هست ..؟
بر فراز تخته سنگ آيا نشان از نعل اسب تك سواري هست..؟
بادبادك جان ،
ببين آيا بهاري هست ..؟
بادبادك جان ،
ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد ..؟
بر سر سفره بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد !
بادبادك جان ،
ببين پيك اميد آيا روي دوشش كوله باري هست..!؟
من دلم با خويش مي گويد...
كه آري هست..!!





