تبليغاتX
هستی من

جمعه سی و یکم فروردین 1386

 

به تماشا سوگند،

و به آغاز كلام،

و به پرواز كبوتر از زهن،

واژه اي در قفس است!

 

***

من اناری را میکنم دانه

به دل میگویم :

خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود !

 

نوشته شده توسط تاریکی در 23:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386

همیشه دوست داشتم این وبلاگ پر از جملات کوتاه و کارهای روزمره جالب باشه که همه وقت کنن بخونن اما چون کمبود وقت شدید دارم مجبور می شم شعرهای مختلف بذارم . البته حالا هم فکر نکنین که وقتم باز شده ها...اصلا !! فقط خواستم ساختارشکنی کرده باشم!!

اول از همه سال جدید رو دوباره تبریک می گم!! امیدوارم بیش از حد موفق بشین!!!

بعد...امتحانی رو که قبل از عید دادم (First Certificate ) قبول شدم...تازه اونم نفر اول!!! راستشو بخواین اصلا فکر نمی کردم قبول شم چه برسه دیگه اینجوری!!!

به همین مناسبتبا یه سری از دوستام من جمله امین رفتیم کافه ۶۰....یه سری کتاب داشت و خلاصه باحال بود دیگه!!! راستش اونجا فقط قهوه داشت و طبیعیه که من باید کلی حال کرده باشم!!!

ما-۶ نفر-کلی حرف زدیم ...خندیدیم...فال گرفتیم...خلاصه خیلی خوش گذشت !!! همه هم به خاطر این بود که با هم بودیم!!!

امیدوارم این جمع همیشه با هم دوست بمونه نه مثل دوستای قبلی من !!

**یک پیشنهاد : اگر هنوز آهنگ I will follow u into the dark از گروه death cab for cutie رو نشنیدین پیشنهادم اینه که دنبالش برین و گوش بدین!!

 

نوشته شده توسط هستی در 20:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

 

Ahmad Shamloo [A. Bamdad] (b. 1925)
The Garden of Mirror

 

With a lamp in my hand,

and a lamp shining ahead,

I am on my way

to fight against darkness.

 

The cradles of weariness

have stopped swaying,

And in the depths a sun

lightens the burnt-out galaxies.

 

The riotous cries of lightning,

When the hailstones take form

in the restless wombs of clouds;

And the silent pain of the vine

When the baby grapes appear

at the top of long, winding branches:

 

My cry was all an escape from pain,

Because, in the most horrible nights,

I have been seeking the sun

with a hopeless prayer.

 

You have come from the suns,

from the dawns.

 

In a void where there was neither a God,

nor fire,

I have been seeking your glances

and your trust

with a hopeless prayer.

 

A vital current

Between two deaths

In the emptiness between two solitudes:

Your trust is something like this!

 

Your joy is ruthless and noble,

Your breaths in my empty hands

are songs and grass.

I rise !

A lamp in my hand, a lamp in my heart.

I polish my rusty soul.

I set a mirror opposite yours

To make your image infinite

 

from:modern persian poetry

نوشته شده توسط هستی در 20:32 |  لینک ثابت   •