پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
به هادی...
می پرسی
دلتنگی چیست ؟
مات و مبهوت
می مانم برای جواب
دلتنگی یعنی
مقاومت عقربه ی ساعت
در برابر رسیدن ساعت دیدار
یعنی عریانی لحظه ها
در برابر سوال های بی جواب
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
امروز ۱۸ بهمنه....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سالمرگ بهترین و عزیزترین دوستم...
.
.
.
امروز ۱۸ بهمنه....
.
.
.
.
.

.
.
.
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
عاشقانه
|
آنکه ميگويد دوستات ميدارم خنياگر ِ غمگينيست که آوازش را از دست داده است. ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود
هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود □ آنکه ميگويد دوستات ميدارم دل ِ اندُهگين ِ شبيست که مهتاباش را ميجويد. ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست هزار ستارهی گريان در تمنای من. عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود ![]() | |||||
چهارشنبه چهارم بهمن 1385
در بیشه زار یادها..
شب بود و ابر تيره و هنگامه باد
ناگاه برگِ زردِ ماه ، از شاخه افتاد!
من ماندم و تاريكي و امواجِ اوهام
در جنگل ياد !
آسيمه سر ، در بيشه زاران مي دويدم.
فريادها برمي كشيدم .
درد عجيبي چنگ زن در تار و پودم .
من ماه خود را ،
گم كرده بودم !
از پيش من صفهاي انبوه درختان مي گذشتند
..._« بي ماه من، اينها چه زشتند !.. »
_ آيا شما ، آن ماه زيبا را نديديد ؟
_ آيا شما ، او را نچيديد ؟...
ناگاه ديدم فوج اشباح
دست كسي را مي كشند از دور ، با زور ،
پيش من آوردند و گفتند :
اهريمن است اين !:
خودكامه باد !
ديوانه مستي كه نفرينها بر او باد !
ماه شما را
اين سنگدل از شاخه چيدست !
او را همه شب تا سحر در بر كشيده ست !
آنگاه تا اعماق جنگل پر كشيده ست .
***
من دستهايم را بسوي آن سيه چنگال بردم
شايد گلويش را فشردم !
چيزي دگر يادم نمي آيد از اين بيش
از خشم، با افسوس ، كم كم رفتم از خويش !
در بيشه زار يادها ، تنهاي تنها
افتاده بودم ، باد در دست !
در آسمان صبحدم ، ماه ،
مي رفت ســـر مســـت !






