تبليغاتX
هستی من

چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385

Don't Crash the Ambulance


Don't often open up this floor
Since I handed in my gun
What all these keys are for
Now my tour of duty's done
You got to know the switches
Now you got your turn
Watch and learn, junior
Watch and learn

Now you will get your
Trouble spots
Here's one from
Down voodoo way
Bragged he had me
By the you-know-whats
Very funny, you don't say
The big enchilada
Stealing elections
Had to go down there
Trash collection
Got his cojones
On my desk in there
Made into a souvenir
Set of cufflinks, nice pair
The rest of him's
Someplace up here
Sometimes you got to
Put a shoulder to the door
Not so fast, junior
Listen to your pa
Here, son
I'm handing over to you
Don't crash the ambulance
Whatever you do

What we have here's
A dung hole place
Thought it was fly shit
On the map
Fat bastard, ugly face
And the personal crap
You can't move the barriers
You can't mess with oil and gas
Had to go down there
Stick a couple
Aircraft carriers
In his ass
Fancy dress
Nedals chest
It's all in here
For all the gigs
Gas mask
Bullet-proof vest
Ell the usual rigs
There'll be things they missed
They didn't mention
You've even
Got a whistle in there
For attracting attention

Well, I think you're gonna
Be okay, son
You've had the tour, I guess
These two buttons
By the way
This one I hope
You never press
Some holy fool, just watch
Who's not like you or me
That one's the whole
shooting match
right there
it's the whole shitaree
we don't forget
who put us here, jack
that's page one
we talk soft
but carry a big stick
and pack the biggest gun
we don't like accidents
major or minor
you don't want yourself
an incident
don't ever invade china

here, son
I'm handing over to you
don't crash the ambulance
here, son
I'm handing over to you
don't crash the ambulance
whatever you do

MARK KNOPFLER

نوشته شده توسط هستی در 18:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1385

باغ ایینه

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.

گهواره های خستگی
از کشکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر
نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی
نومیدوار طلب می کرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
اینه ئی برابر اینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم

نوشته شده توسط هستی در 18:17 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم آبان 1385

9 آبان سالروز درگذشت سلمان هراتی

 

گفته بود که « من هم می میرم / اما نه مثل چراغعلی» وگفته بود « من هم می میرم/ اما در خیابانی شلوغ / دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا / زیر چرخ های بی رحم ماشین» و نهم آبان ماه 1365هجری شمسی بر اثر حادثه تصادف در جاده های شمال ایران مُرد و در همانجا که زاده شده بود به خاک سپرده شد.

 

"سلمان هراتی" 1فروردین 1338 در « تنکابن» یکی از شهرهای شمال ایران چشم به جهان گشود و بیش از 27 سال زندگی نکرد که توانست درمیان شاعران فارسی زبان نام خود را ثبت کند. شاعر شمالی از همان ابتدا با حرکتی معقول و متناسب درسرایش شعر، خود را به جامعه ادبی معرفی و می توان گفت ، توانست با دوری از ازتند روی یا تقلید صرف از گذشتگان خود را در عرصه شعر حفظ کند. او که از سرزمین سبز شمال آمده بود، در همان سبزی زندگی کرد و حضور سبزی پاک جنگلهای شمال و آبی دریای خزر به تصویرهای جدایی ناپذیر اشعارش تبدیل شدند.

سلمان

من هم می میرم»

من هم می میرم

اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگ ها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرما خوردگی

پس مادرش کتری پر سیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مارگزیدگی

پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی که از بیمارستان بر می گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس4 6X واهند نوشت

ای آنکه رفته ای...

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

نوشته شده توسط هستی در 18:21 |  لینک ثابت   •