سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
...
هنگامي كه خاطره ات را مي بوسم ،
در مي يابم كه ديريست مرده ام !
چرا كه لبان خود را از پريشاني خاطر تو ...
سردتر مي يابم !
_ از پريشاني خاطر تو ...
اي يار ...
اي شاخه جدا مانده من !
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385
انسان من !
اينطرف ، در افق خونين شكسته ،
انسان من ايستاده است !
او را مي بينم ... مي شناسم !
روح نيمه اش در انتظار نيم ديگر خود درد ميكشد !
« مرا نجات بده .. اي كليد بزرگ نقره !
مرا نجات بده ! »
و در آنطرف ، در افق مهتابي ستاره باران ،
رو در رو ،
زن مهتابي من ... ؛
« مرا به پيش خود ببر !
سردار بزرگ روياهاي سپيد من !
مرا به پيش خود ببر! »
و ميان اين هر دو افق ، من ايستاده ام !
###
زن افق ستاره باران مهتابي به زانو در آمد !
كمر پر دردش بر دستهاي من لغزيد ..
موهايش بر گلوگاهش ريخت و روي سينه اش جاري شد !
سايه لب زيرينش بر چانه اش دويد..
و سرش به دامن انسان من غلتيد ،
تا دو نيمه روحشان جذب هم گردد ...
###
تا نميدانستم كه پاره ديگر اين روح كجاست ،
رويايي خالي بودم ،
و اكنون كه ميان اين دو افق بازيافته ،
سنگفرش ظلم خفته است ،
مي بينم كه ديگر نيستم ،
ديگر هيچ نيستم ،
حتي سايه اي كه از پس جاندار به خاك افتد !
دوشنبه سی ام مرداد 1385
کسوف دل...
سجاده ام کجاست ؟
می خواهم از همیشه این اضطراب برخیزم
این دل گرفتگی مداوم شاید
تاثیر سایه من است
که این سان
- گستاخ و سنگوار -
بین خدا و دلم ایستاده ام
سجاده ام کجاست ؟
" سلمان هراتی "
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
سلام !!!
فردا ۲۹ مرداد تولد یه دوست عزیزه که یه روزی دوستای خیلی خوبی بودیم !!!
نمی گم یادش به خیر چون می دونم تقصیر خودش نیست که حالا با هم نیستیم !!
تولدت مبارک عزیزم !!!!

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
بادبادک..!
تا افق پله به پله
شب به نرمي گام برداشت ،
در كنار پله ها
فانوس روشن بود ،
بادبادكهاي بازيگوش
دم تكان دادند
بادبادك رفت بالا...
قرقره از غصه لاغر شد!
...
بادبادك جان ،
چه مي بيني از آن بالا ..؟
در ميان جاده ها آيا غباري هست ..؟
بر فراز تخته سنگ آيا نشان از نعل اسب تك سواري هست..؟
بادبادك جان ،
ببين آيا بهاري هست ..؟
بادبادك جان ،
ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد ..؟
بر سر سفره بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد !
بادبادك جان ،
ببين پيك اميد آيا روي دوشش كوله باري هست..!؟
من دلم با خويش مي گويد...
كه آري هست..!!
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
سوتک..!
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد !
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ،
ولي آنقدر مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد !
گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش ...
و او يكريز و پي در پي ، دم گرم گلويش را در گلويم سخت بفشارد ...
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد ...
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را !!






