تبليغاتX
هستی من

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384

سال نو........

دوستان عزیز ......

سال نو مبارک

خوش باشید.....

 

               

 

نوشته شده توسط هستی در 18:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384

خلاصه ی احوال

چيزي به جا نماند
حتا
نفريني که بدرقه ي راهم کند
با اذان بي هنگام پدر
به جهان آمدم.
در دستان ماما چه پليدک
که قضا را
وضو ساخته بود.
اقيانوس را مصرف کردم
سياره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جاي ،
چيزي به جاي بنماندم.
نوشته شده توسط هستی در 17:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم اسفند 1384

سال نو.........

دوستان سلام !!!

سال جدید را پیشاپیش بهتون تبریک میگم.

در ایام عید من نمی نویسم.

نتیجه اخلاقی : هر پستی که توی عید زده بشه مال تاریکیه ....

تعطیلات خوبی داشته باشین...

خدا نگهدار

راستی نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟

 

نوشته شده توسط هستی در 19:43 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

قابل توجه دختر کوچولو هائی که از گرگ نمیترسن!

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ

روز و شب ما بین این انسان و گرگ!

زور بازو چارهء این گرگ نیست ،

صاحب اندیشه داند چاره چیست !

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیر،

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را در اندازد به خاک ،

رفته رفته می شود انسان پاک !

وآنکه از گرگش خورد هردم شکست ،

گرچه انسان می نماید، گرگ هست !

وآنکه با گرگش مدارا می کند ،

خلق و خوی گرگ پیدا می کند !

در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر ،

روز پیری گرکه باشی همچو شیر ،

نا توانی در مصاف گرگ پیر !

مردمان گر یکدگر را می درند ،

گرگ هاشان رهنما و رهبرند...

اینکه انسان هست اینسان دردمند ،

گرگها فرمانروائی می کنند...!

وآن ستمکاران که با هم محرمند ،

گرگ هاشان آشنایان همند ...!

گرگها همراه و انسانها غریب ،

با که باید گفت این حال عجیب !

 

نوشته شده توسط تاریکی در 12:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

دختر کوچولو وگرگ...

 

بعد از ظهر يک روز ، گرگي گنده توي جنگلي تاريک ، منتظر دختر کوچولويي مي شود که با عجله رد بشود و زنبيلي پر از خوراکي براي مادر بزرگش ببرد . بالاخره دخترک مي آيد ، اما نه با عجله و زنبيلي پر از خوردني دستش است .
گرگ مي پرسد :
" اون زنبيل رو براي مادربزرگت مي بري ؟ "
دختر کوچولو مي گويد : " همينطوره ! " بعد گرگ مي پرسد مادربزرگش کجا زندگي مي کند و دختر کوچولو هم نشاني خانه ي مادربزرگش را مي دهد و گرگ توي جنگل ناپديد مي شود .
وقتي دختر کوچولو در خانه مادربزرگش را باز مي کند ، مي بيند يک نفر با شب کلاه و لباس خواب روي تخت خوابيده . هنوز چند قدمي نزديک نشده ، بو مي برد کسي که روي تخت خوابيده مادربزرگش نيست بلکه همان آقا گرگه است ! چون هرطور که باشد گرگ ، حتي با شب کلاه هم نمي تواند بيشتر از آنچه که شير متروگلدوين به کالوين کوليج شباهت دارد ، به مادر بزرگ شبيه شود . بنابراين دختر کوچولو از زنبيلش تفنگ خودکاري در مي آورد و گرگ را مي کشد !!
نتيجه اخلاقي : ديگر نمي شود اين روزها ، مثل سابق سر دختربچه ها کلاه گذاشت !!

نوشته شده توسط هستی در 10:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

ميخ هاي روي ديوار....

پسر بچه اي بود که اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار که عصباني مي شودبايد يک ميخ به ديواربکوبد .
روز اول ، پسربچه 37 ميخ به ديوار کوبيد. طي چند هفته بعد ، همانطور که ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را کتترل کند ، تعداد ميخ هاي کوبيده شده به ديوار کمتر مي شد . او فهميد که مهارکردن عصبانيتشر آسانتر از کوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
او اين نکته را به پدرش گفت و پدر پيشنهاد کرد که از اين به بعد ،هر روز که مي تواند عصبانيتش را مهار کند ، يکي از ميخ ها را از ديوار بيرون آورد.
روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگويد که تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار ديوار برد و گفت : " پسرم ! تو کار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه کن . ديوار ديگر هرگز مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهاي بدي مي زني، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد، آن زخم سر جايش است زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است . "
نوشته شده توسط هستی در 10:5 |  لینک ثابت   •